نمیدونم.... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 17:05
نمیدونم.... نمیدونم دلیلش چیه روزها میگذره و من هروز بیشتر عاشقت میشم اینقد دوست دارم که تصورشم نمیتونی بکنی فقط ازت یه خواهشی دارم همیشه تو قلبم بمونی حتی اگه قسمت ما بهم نرسیدن باشه ولی میدونی خیلی قشنگه بودن باهات دوس داشتنات اذیت کردنات خندیدنات اخم کردنات احسان من خیلی میخوامت تو چیکارم کردی ک
عزیزدل من - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 17:05
عزیزم من دلم برای زل زدن توی چشمات خیلی تنگ شده... واسه نفس کشیدن توی اغوشت...واسه بوی عطر تنت... واسه اینکه بغلم کنی وبگی فقط مال خودمی دیوووونه... دلم تنگ شده واسه اینکه خوابت ببره،بعد من دراز بکشم کنارت... دستمو بزنم زیر چونم و صدای نفس کشیدنتوووو گوش کنم... و هی نگات کنم هی نگات کنم....میخوام با
بیاد.... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 17:05
بیاد اون صبحی که بیدارشم چشمم به اولین چیزی که میخوره ... تو باشی بیاد اون شبایی که برات خونه رو گرد گیری کنم...وغذای مورد علاقتو بپزم تا تو از سرکار برسی خونه و با یه ماچ گنده بهت سلام بدم... بیاد شبای قشنگی که تو بغل تو خواب برم وعطر تنتو تا نفس دارم بدم توی عمق ریه هام... بیاد وقتی بعله ی جانانه
فاصله... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 17:05
فاصله مرا از چه میترساند؟! از این که کیلومترها جدایی انداخته بین دستانمان... از اینکه دور کرده چشمانمان را از هم... از اینکه نمیتونم از این راه دور دراغوش بگیرمت... مرا از چه میترساند این فاصله ی لعنتی وقتی قلبمم را شش دونگ به نامت کرده ام... وقتی مثل خون در رگهایم میچرخی و زندگی میدهی به من... وقتی